<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بدون کلام </title>
<link>http://parniyan5511.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 03 Aug 2009 13:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کاش که این فاصله را کم کنی..</title>
<link>http://parniyan5511.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description> با همه لحن خوش آوایی ام&lt;BR&gt;در به در کوچه تنهایی ام 
&lt;P&gt;ای دو سه تا کوچه زما دورتر&lt;BR&gt;نغمه تو از همه پرشورتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش که این فاصله را کم کنی&lt;BR&gt;محنت این قافله را کم کنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش که همسایه ما می شدی&lt;BR&gt;مایه آسایه ما می شدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر که به دیدار تو نائل شود&lt;BR&gt;یک شبه حلال مسائل شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوش مرا حال خوشی دست داد&lt;BR&gt;سینه مارا عطشی دست داد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام تو بردم لبم آتش گرفت&lt;BR&gt;شعله به دامان سیاوش گرفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام تو آرامه جان من است&lt;BR&gt;نامه تو خط امان من است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای نگهت خاستگه آفتاب&lt;BR&gt;بر من ظلمت زده یک شب بتاب&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=entry-more id=more&gt;
&lt;P&gt;پرده برانداز زچشم ترم&lt;BR&gt;تا بتوانم به رخت بنگرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای نفست یار و مددکار ما&lt;BR&gt;کی و کجا وعده دیدار ما,,,&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 13:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parniyan5511&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>parniyan5511</dc:creator>
<guid>http://parniyan5511.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> خدایی که همه چیز می شود....</title>
<link>http://parniyan5511.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3333&gt;ملاصدرا می گوید :&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان &lt;BR&gt;               اما به قدر فهم تو کوچک می شود &lt;BR&gt;                           و به قدر نیاز تو فرود می آید &lt;BR&gt;                              و به قدر آرزوی تو گسترده می شود &lt;BR&gt;                                و به قدر ایمان تو کارگشا می شود &lt;BR&gt;یتیمان را پدر می شود و مادر &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;محتاجان برادری را برادر می شود &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;عقیمان را طفل می شود &lt;BR&gt;ناامیدان را امید می شود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;BR&gt;گمگشتگان را راه می شود &lt;BR&gt;در تاریکی ماندگان را نور می شود &lt;BR&gt;رزمندگان را شمشیر می شود &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پیران را عصا می شود &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;محتاجان به عشق را عشق می شود &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خداوند همه چیز می شود همه کس را... &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به شرط اعتقاد &lt;BR&gt;   به شرط پاکی دل &lt;BR&gt;      به شرط طهارت روح &lt;BR&gt;        به شرط پرهیز از معامله با ابلیس &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا &lt;BR&gt;   و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف &lt;BR&gt;     و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک &lt;BR&gt;       و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار &lt;BR&gt;          و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ... &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چنین کنید تا ببینید چگونه &lt;BR&gt;بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند &lt;BR&gt;در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند &lt;BR&gt;و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند &lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 06:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parniyan5511&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>parniyan5511</dc:creator>
<guid>http://parniyan5511.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://parniyan5511.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مردی در کنار جاده، دکه­ای درست کرد و در آن ساندویچ می­فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی­خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ­های  خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه­اش می­ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می­کرد و مردم هم می­خریدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                              &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/f2tyjl.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم­کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر  به اخبار رادیو گوش نداده­ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می­آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می­دهد و روزنامه هم می­خواند پس حتماً آنچه می­گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی­ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی­کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc66ff&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;افغانی­ها &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#6666cc&gt;ضرب­المثلی دارند بدین مضمون که اگر کسی به تو گفت اسب به او اعتمادنکن اما اگر دو نفر پیدا شندن و به تو گفتند کمی درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پیدا شندن و به تو گفتند که اسبی حتماً یک زین برای خودت سفارش بده. این ضرب­المثل به خوبی اثر القاعات منفی دیگران را بر ما نشان می­دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT color=#9933ff&gt;آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه­های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه­های شما را شکل می­دهند. خواسته­های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه­ریزی می­کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می­داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می­شه و تلقین بهران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می­کنیم و به اونها اعتماد بی­خودی می­کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می­کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه­ای رو نمی­بینیم و چشمامون به روی  حقیقت­ها بسته می­بندیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 05:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parniyan5511&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>parniyan5511</dc:creator>
<guid>http://parniyan5511.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://parniyan5511.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;FONT size=4&gt;                              &lt;FONT color=#993333&gt; او فقط يكبار رانندگي كرد&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت. &lt;BR&gt;انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد. &lt;BR&gt;يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟ &lt;BR&gt;راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند. &lt;BR&gt;عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد. &lt;BR&gt;او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت. &lt;BR&gt;به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. &lt;BR&gt;در اين حين راننده باهوش گفت &quot;سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد&quot;سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Feb 2009 06:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parniyan5511&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>parniyan5511</dc:creator>
<guid>http://parniyan5511.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> ان الباطل کان زهوقا...</title>
<link>http://parniyan5511.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;       
&lt;TABLE dir=rtl style=&quot;PADDING-RIGHT: 5px; PADDING-LEFT: 5px; PADDING-BOTTOM: 5px; PADDING-TOP: 5px&quot; cellPadding=0 width=&quot;97.5%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;WIDTH: 97%&quot; align=right&gt;
&lt;P&gt;غزه هم پيروز شد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و روسياهي موند براي اعراب .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبنان 33 روز نبرد ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزه 22 روز نبرد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اين شمارش معكوسيست براي نابودي اسرائيل . انشاءالله &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD title=&quot;شايد وقتي ديگر متن شما را ارزيابي كرد.&quot; style=&quot;PADDING-RIGHT: 2px; PADDING-LEFT: 2px; FONT-SIZE: 7px; PADDING-BOTTOM: 2px; WIDTH: 3%; PADDING-TOP: 2px; BACKGROUND-COLOR: white&quot;&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;TABLE dir=rtl cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;97.5%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://axnama.com/weblog/image/zibasazi/164gud.gif&quot;&gt;                &lt;IMG hspace=0 src=&quot;http://axnama.com/weblog/image/zibasazi/20rahbm.gif&quot; align=baseline border=0&gt;                &lt;IMG src=&quot;http://axnama.com/weblog/image/zibasazi/21vi2g.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;mailto:&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Jan 2009 12:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parniyan5511&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>parniyan5511</dc:creator>
<guid>http://parniyan5511.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویلون‌نوازی در مترو </title>
<link>http://parniyan5511.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.&lt;BR&gt;این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات &lt;B&gt;باخ&lt;/B&gt; را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (&lt;B&gt;جاشوا بل&lt;/B&gt; ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;جاشوا بل&lt;/B&gt;، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر &lt;B&gt;بوستون&lt;/B&gt;، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این یک داستان &lt;B&gt;حقیقی&lt;/B&gt; است،نواختن &lt;B&gt;جاشوا بل&lt;/B&gt; در ایستگاه مترو توسط &lt;B&gt;واشینگتن‌پست&lt;/B&gt; ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   &lt;A href=&quot;http://www.axnama.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://axnama.com/weblog/image/zibasazi/30k68lg.gif&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;نتیجه&lt;/B&gt;:&lt;FONT color=#006600&gt; آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،&lt;BR&gt;اگر ما &lt;B&gt;لحظه‌ای&lt;/B&gt; فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;بنقل وترجمه از&lt;BR&gt;Effective club&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Jan 2009 05:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parniyan5511&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>parniyan5511</dc:creator>
<guid>http://parniyan5511.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرای گروه 99</title>
<link>http://parniyan5511.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;    &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc9900 size=5&gt;ماجرای گروه 99&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز &lt;FONT color=#ff6666&gt;عضو گروه 99&lt;/FONT&gt; نیست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پادشاه با تعجب پرسید: ‘&lt;FONT color=#cc6633&gt;گروه 99&lt;/FONT&gt; چیست؟؟؟’&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که &lt;FONT color=#cc6633&gt;گروه 99&lt;/FONT&gt; چیست،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با &lt;FONT color=#ffcc33&gt;99&lt;/FONT&gt; سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به زودی خواهید فهمید که &lt;FONT color=#cc6633&gt;گروه 99&lt;/FONT&gt; چیست!!!’&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با &lt;FONT color=#ffcc33&gt;99&lt;/FONT&gt; سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. &lt;FONT color=#ffcc33&gt;99&lt;/FONT&gt; سکه؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او تعجب کرد که چرا تنها &lt;FONT color=#ffcc33&gt;99&lt;/FONT&gt; سکه است و 100 سکه نیست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او فقط تا حد توان کار می کرد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت &lt;FONT color=#cc6633&gt;گروه 99&lt;/FONT&gt;  درآمد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعضای &lt;FONT color=#cc6633&gt;گروه 99&lt;/FONT&gt; چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Jan 2009 08:29:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parniyan5511&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>parniyan5511</dc:creator>
<guid>http://parniyan5511.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقشه‌ی 25 گنج بزرگ دنیا </title>
<link>http://parniyan5511.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; امام صادق علیه‌السلام فرمودند:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;1- طلبتُ الجنة، فوجدتها فی السخأ:بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگی و جوانمردی یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2- و طلبتُ العافیة، فوجدتها فی العزلة:و تندرستی و رستگاری را جستجو نمودم، پس آن را در گوشه‏گیری (مثبت و سازنده) یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;3- و طلبت ثقل المیزان، فوجدته فی شهادة «ان لا اله الا الله و محمد رسول الله»: و سنگینی ترازوی اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهی به یگانگی خدا تعالی و رسالت حضرت محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;4- و طلبت السرعة فی الدخول الی الجنة، فوجدتها فی العمل لله تعالی: سرعت در ورد به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در کار خالصانه برای خدای تعالی یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;5- و طلبتُ حب الموت، فوجوته فی تقدیم المال لوجه الله: و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پیش فرستادن ثروت (انفاق) برای خشنودی خدای تعالی یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برگ عیشی به گور خویش فرست        کس نیارد ز پس، تو پیش فرست&lt;BR&gt; 6- و طلبت حلاوة العبادة، فوجدتها فی ترک المعصیة: و شیرینی عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در ترک گناه یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;7- و طلبت رقة القلب، فوجدتها فی الجوع و العطش: و رقت (نرمی) قلب را جستجو نمودم، پس آن را در گرسنگی و تشنگی (روزه) یافتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                             &lt;IMG alt=&quot;نقشه گنج&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/1z36s5s.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;8- و طلبت نور القلب، فوجدته فی التفکر و البکأ: و روشنی قلب را جستجو نمودم، پس آن را در اندیشیدن و گریستن یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;9- و طلبت الجواز علی الصراط، فوجدته فی الصدقة: و (آسانی) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آن را در صدقه یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;10- و طلبت نور الوجه، فوجدته فی صلاة اللیل: و روشنی رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;11- و طلبت فضل الجهاد، فوجدته فی الکسب للعیال: و فضیلت جهاد را جستجو نمودم، پس آن را در به دست آوردن هزینه زندگی زن و فرزند یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;12- و طلبت حدب الله عزوجل، فوجدته فی بغض اهل المعاصی: و دوستی خدای تعالی را جستجو کردم، پس آن را در دشمنی با گنهکاران یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;13- و طلبت الرئاسة، فوجدتها فی النصیحة لعبادالله: و سروری و بزرگی را جستجو نمودم، پس آن را در خیرخواهی برای بندگان خدا یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;14- و طلبت فراغ القلب، فوجدته فی قلة المال: و آسایش قلب را جستجو نمودم، پس آن را در کمی ثروت یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;15- و طلبت عزائم الامور، فوجدتها فی الصبر:و کارهای پر ارزش را جستجو نمودم، پس آن را در شکیبایی یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;16- و طلبت الشرف، فوجدته فی العلم: و بلندی قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آن را در دانش یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;17- و طلبت العبادة فوجدتها فی الورع: و عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در پرهیزکار یافتم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;18- و طلبت الراحة، فوجوتها فی الزهد: و آسایش را جستجو نمودم، پس آن را در پارسایی یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;19- و طلبت الرفعة، فوجدتها فی التواضع: برتری و بزرگواری را جستجو نمودم، پس آن را در فروتنی یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;20- و طلبت العز، فوجدته فی الصدق: و عزت (ارجمندی) را جستجو نمودم، پس آن را در راستی و درستی یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;21- و طلبت الذلة، فوجدتها فی الصوم: و نرمی و فروتنی را جستجو نمودم، پس آن را در روزه یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;22- و طلبت الغنی، فوجدته فی القناعة: و توانگری را جستجو نمودم، پس آن را در قناعت یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قناعت توانگر کند مرد را          خبر کن حریص جهانگرد را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;23- و طلبت الانس، فوجدته فی قرائة القرآن: و آرامش و همدمی را جستجو نمودم، پس آن را در خواندن قرآن یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;24- و طلبت صحبة الناس، فوجدتها فی حسن الخلق: و همراهی و گفتگوی با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخویی یافتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;25- و طلبت رضی الله، فوجدته فی برالوالدین: و خوشنودی خدا تعالی را جستجو نمودم، پس آن را در نیکی به پدر و مادر یافتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Jan 2009 09:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parniyan5511&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>parniyan5511</dc:creator>
<guid>http://parniyan5511.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گنهکاران : چراغهای خاموش</title>
<link>http://parniyan5511.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;بوعلی سینا به عارف وارسته، ابوسعید ابی‏الخیر نامه‏ای نوشت و از او پرسید: چرا باید مردم به صورت جمعی خدا را عبادت کنند؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ابوسعید پرسش بوعلی را ضمن مثالی چنین پاسخ داد: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;اگر چند چراغ در اتاقی روشن باشد با خاموش شدن یکی از آنها، اتاق هم‏چنان روشن خواهد بود. ولی اگر یک چراغ روشن باشد خاموشی چراغ همان و تاریک شدن اتاق همان. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;انسان‏ها نیز همین گونه‏اند. گناه‏کاران همان چراغ‏های خاموشند که اگر تنها باشند شاید موفق به کسب موهبت‏های الهی نشوند، ولی اگر در میان جمع باشند چه بسا خداوند به برکت دیگران برکات خود را به آنها عطا کند.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Jan 2009 12:48:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parniyan5511&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>parniyan5511</dc:creator>
<guid>http://parniyan5511.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> خصوصیات آدم های بهشتی..</title>
<link>http://parniyan5511.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;قال الصادق عليه السلام: &lt;BR&gt;اِنَّ لِاَهلِ الجَنَّةِ اَربَعُ عَلامَاتٍ: وَجهٌ مُنبَسِطٌ، وَ لِسانٌ لَطيفٌ، وَ قَلبٌ رَحيمٌ، وَ يَدٌ مُعطِيَةٌ.(1) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; حضرت امام جعفر صادق (ع) مي‌فرمايند: &lt;BR&gt;بهشتيان چهار نشانه دارند: &lt;BR&gt;1- روي گشاده و خندان &lt;BR&gt;2- زبان لطيف و نرم &lt;BR&gt;3- دل رقيق و مهربان &lt;BR&gt;4- دست بخشنده و باز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و خلاصش اينكه: آدم بهشتي، يه آدمِ بشاش و خوش زبون و مهربون و دست و دل بازِه. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 10:34:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parniyan5511&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>parniyan5511</dc:creator>
<guid>http://parniyan5511.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
