تبليغاتX
بدون کلام

 

نوروز روایتی دیگر از دگرگونی طبیعت ، رویش و تازگی است که همراه فصل بهار ، روح انسان را شاداب می کند.

بهار، تغییر طبیعت و تحول زمین از سستی به نشاط و طراوت دوباره است.

بهار، آغاز زندگی تازه و پایان فصل خزان بی روح پاییز و سردی زمستان است که با آمدن آن سبزی و خرمی نمایان می شود.

 

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید

بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب

که رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید

حافظ

 

 

+ نوشته شده توسط پرنیان در چهارشنبه 1386/12/29 و ساعت |

 

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد

خوش و سرسبز شد عالم اَوان لاله زار آمد

 

ز سوسن بشنو اي ريحان كه سوسن صد زبان دارد

به دشت آب و گل بنگر كه پرنقش و نگار آمد

گل از نسرين همي پرسد كه چون بودي در اين غربت

همي گويد خوشم زيرا خوشي‌ها زان ديار آمد

سمن با سرو مي‌گويد كه مستانه همي رقصي

به گوشش سرو مي‌گويد كه يار بردبار آمد

بنفشه پيش نيلوفر درآمد كه مبارك باد

كه زردي رفت و خشكي رفت و عمر پايدار آمد

همي زد چشمك آن نرگس به سوي گل كه خنداني

بدو گفتا كه خندانم كه يار اندر كنار آمد

صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق

كه هر برگي به ره بردي چو تيغ آبدار آمد

ز تركستان آن دنيا بنه تركان زيبارو

كه هندُستان آب و گل به امر شهريار آمد

ببين كان لك‌لك گويا برآمد بر سر منبر

كه اي يارانِ آن كاره، صلا كه وقت كار آمد

 

مولوي

 

+ نوشته شده توسط پرنیان در چهارشنبه 1386/12/29 و ساعت |

 

 

 

نظرتون نسبت به قالب جدید وبلاگ چیه ؟

 

+ نوشته شده توسط پرنیان در چهارشنبه 1386/12/29 و ساعت |

    

 

                                          

 

دعاى امام صادق(ع):

 

بارخدايا! آن جمال دلارا و آن روشن جبين ستوده را به من بنما. ديدگانم را با سرمه يك نظر به سوى او بيارا. در گشايش او شتاب كن و درآمدنش را آسان گردان. راه و روش او را وسعت بخش و مرا به طريق او هدايت نما. فرمانش را نافذ و پشت او را استوار دار. به دست او سرزمين‏هايت را آباد گردان و بندگانت را زنده‏ساز. كه خود فرمودى و سخنان تو نيز حق است كه به سبب آن چه مردم انجام داده‏اند، فساد و تباهى خشكى‏ها و درياها را در برگرفته است. پس اى خدا! ولى خود و فرزند پيامبرت را، همو كه هم‏نام فرستاده توست آشكار ساز! تا هرآن چه از باطل كه بدان دست يابد نابود كند و حق را چنان‏كه بايد برپا دارد و عملى سازد. خداوندا! او را پناهگاه بندگان ستمديده‏ات و ياور كسانى كه جز تو ياورى ندارند قرار ده. آن چه از احكام كتابت تعطيل شده به دست او تجديد كن و او را پشتيبان نشانه‏هاى دينت و سنت پيامبرت - كه درود و سلام خداوند بر او و خاندانش باد - قرار ده.

 

+ نوشته شده توسط پرنیان در جمعه 1386/12/24 و ساعت |
                        بهار 

از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست// آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست

آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد// چشمت ندود اين همه يک شب قمر اينجاست

آري قمر آن قمري خوشخوان طبيعت// آن نغمه‌سرا بلبل باغ هنر اينجاست 

شمعي که به سويش من جانسوخته از شوق// پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست  

تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم// يک دسته چو من عاشق بي‌پا و سر اينجاست

هر ناله که داري بکن اي عاشق شيدا// جائي که کند ناله‌ي عاشق اثر اينجاست

مهمان عزيزي که پي ديدن رويش// همسايه همه سرکشد از بام و در اينجاست 

ساز خوش و آواز خوش و باده‌ي دلکش// آي بيخبر آخر چه نشستي، خبر اينجاست

اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام// برخيز که باز آن بت بيداد گر اينجاست

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود//بازآمده چون فتنه‌ي دور قمر اينجاست 

اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد// کامشب قمر اين جا قمر اين جا قمر اينجاست

+ نوشته شده توسط پرنیان در دوشنبه 1386/12/20 و ساعت |
من یقین دارم که برگ ......

که اینچنین خود رها کردست در آغوش باد

فارق است از یاد مرگ.

لاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست ..

                   پای تا سر زندگیست.

+ نوشته شده توسط پرنیان در یکشنبه 1386/12/05 و ساعت |
 

 

 

+ نوشته شده توسط پرنیان در جمعه 1386/12/03 و ساعت |

خوش شانسی یا بد شانسی!؟

 

 در روزگار کهن پیر مرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیر مرد فرار کرد و همه ی همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :"عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد !"

پیر مرد در جواب گفت :" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟"

و همسایه ها با تعجب گفتند :" خب معلومه که این بد شانسیه !"

هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیر مرد آمدند:" عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت !"

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟"

فردای آن روز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسب های وحشی زمین خورد و پایش شکست .

همسایه ها بار دیگر آمدند:" عجب شانس بدی!"

و کشاورز پیر گفت :" :" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟"

و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:" خب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیر مرد کودن!"

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمینی دور دست با خود بردند . پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه ی پیر مرد رفتند:" عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد .

و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که ...؟

+ نوشته شده توسط پرنیان در چهارشنبه 1386/12/01 و ساعت |